قصه ي عشق من و تو | |
قصه ي عشق من و توقصه ي عشق من و تو ، قصه ي اين دل و راهه دنبال طلوع چشمات اين شب تلخ و سياهه تو همون آب حياتي ، عطشي تا بي نهايت تکيه گاه خستگي هام واسه اين شکسته قامت قصه ي عشق من و تو ، قصه ي ياس واميده من همون شب سياهم ، تو شکوفه ي سپيده قصه ي عشق من و تو ، قصه ي باد وبهاره گذر از جنگل يادت ، گل عشق تو دل مي کاره تو برام صداي عشقي ، عطر پر شورطراوت توي چشمات جون مي گيره واژه ي سبز سعادت نمي تونه اين دل من از تو يک لحظه جداشه تو بذار تو دشت عشقت آهوي دلم رها شه قصه ي عشق من و تو، قصه ي مرحم و زخمه دل صدپاره ي تنها ، تشنه ي گذشت و رحمه قصه ي عشق من و تو ، قصه ي اين دل سازه توي نغمه هاي عشقت ، دلکم جونم مي بازه
¤ نوشته شده توسط shamim73 در چهارشنبه 20 شهريور 1387 ساعت 05:34 ¤ لينک مطلب | ارسال به دوستان سلام بر تو ......سلام برتو ! سلامي از جنس علاقه به تو... به تويي كه طعم دل انگيز عشق را به من چشاندي عشقي كه در وجودم شعله مي كشد شعله اي كه هرگز خاموش نخواهد شد هر گز خاموش نخواهد شد.......... تا ابد... تا وقتي عمر دارم و نفس مي كشم ، تو را به ياد خواهم داشت.......... هيچگاه تو را فراموش نمي كنم....
¤ نوشته شده توسط shamim73 در چهارشنبه 20 شهريور 1387 ساعت 05:32 ¤ لينک مطلب | ارسال به دوستان تو هميشه با مني !تو هميشه با مني ! ياد ت ، اسمت ، وجود ت ، خودت................ هميشه با مني ............ تو لحظه هاي ساده ........... تو لحظه هاي قشنگي كه تنهام ....................... به يادتم................ لحظه لحظه ي زندگيم ، ترانه ي با تو بودنه .......... فقط تو......... تنها تويي نوازنده ي گيتار زندگيم................. فكر كه مي كنم ، مي بينم تو هم بايد منو دوست داشته باشي.............!!! آخه اگه منو دوست نداشته باشي ، ديگه گيتار زندگيمو نمي زني !!!!! اگه نواختن گيتار زندگيمو به دست فراموشي بسپاري ، ديگه زندگيم جريان نداره ! پس................................................................ كمكم كن.......... بذار زندگي كنم... به خاطر تو... براي تو...... فقط و فقط براي تو......... منو يادت نره ......................... !!!
¤ نوشته شده توسط shamim73 در چهارشنبه 20 شهريور 1387 ساعت 05:29 ¤ لينک مطلب | ارسال به دوستان داستاني كوتاه...اما جالب...!!!تكه سنگي كه جزو يك كوه بلند و بزرگ بود ، از تنهايي وبي كسي رنج مي برد. پس از مدتي نسبتا طولاني تكه سنگ ، چشمش به سنگي ديگر افتاد كه شبيه به خودش بود ، با اين تفاوت كه كمي از او كوچكتر بود و پايين كوه رو به رو افتاده بود. تكه سنگ ساعتها به او خيره ماند...سنگ رو به رو كه متوجه نگاه هاي تكه سنگ شد ، از خجالت سرخ شد. بله...تكه سنگ قصه ي ما عاشق شده بود...عاشق همان سنگ پايِ كوهِ روبه رويي... ولي...نمي توانست به او برسد ، چون محكم به كوه چسبيده بود و عضوي از كوه بود و جداشدنش از كوه ، غيرممكن بود ، پس به فكر فرو رفت...وقتي ديد كه نمي تواند به معشوقش برسد ، غمگين شد... روزها وشبها از پي هم ميگذشتند و تكه سنگ ، هر روز غمگين تر از روز پيش مي شد... آن قدر گريه ميكرد...اشك ميريخت...ضجه مي زد كه همه فهميده بودند كه آن تكه سنگ عاشق شده... علاوه بر سنگها و كوه ها ، حتي آسمان ، خورشيد ، ابرها ، باد ، طوفان ، تگرگ ، سيل و برف و باران هم عشق و راز دل او را فهميده بودند... در يكي از روز هاي سرد زمستان ، آسمان تيره شد ، خورشيد پنهان گشت ، ابرها با هم برخورد كردند ، باد شروع به وزيدن كرد، برف و باران شروع به باريدن كردند ، طوفان و تگرگ و سيل هم با كمك به بقيه كولاكي به راه انداختند كه همه را متعجب ساخته بود... همه به جنبش آمده بودند...گويا آن همه جنبش و تكاپو و باران و...به هدفي ختم ميشد... بله...بالاخره آنها به هدفشان رسيدند... قسمتي از كوه كه تكه سنگ قصه ي ما به آن چسبيده بود ، خراب شد...تكه تكه شد... تكه سنگِ عاشق هم از كوه جداشد و به پايينِ كوه رو به رويي پرتاب شد... تكه سنگِ عاشقِ قصه ي ما به عشقش رسيد... ( عـــشــــق واقـــــعـــــي ايــــــنـــــــه ... !!! ) نكته : عشق ، آدم وغير آدم...سنگ...گياه و حيوون نمي شناسه... عشق ، عشقه ديگه....
¤ نوشته شده توسط shamim73 در چهارشنبه 20 شهريور 1387 ساعت 05:25 ¤ لينک مطلب | ارسال به دوستان عشقاي طلوع بي كرا نه ي عشق آفتاب بي پايان صبح اميد طراوت بارانم گل ياسم... مهربانم..... مي خواهم با جرات بگويم كه : با جان و دل دوستت دارم......... نمي خواهم كه فكر كني دوستت دارم ، مي خواهم كه درك كني دوستت دارم................ درك كن : (((((((((((( دوســـــتـــــت دارم . ))))))))))))))
¤ نوشته شده توسط shamim73 در سه شنبه 19 شهريور 1387 ساعت 07:47 ¤ لينک مطلب | ارسال به دوستان كلبه ي تنهايي مندر کلبه تنهایی من چیزی جز انتظار نیست . دیوار های کلبه ام دیگر واژه های انتظار را خوب نمی فهمند . پنجره کلبه ام به روح پاییزی عادت کرده است و می داند ، از اشکهایم می فهمد که انتظارم برای کیست . نیلوفر های کنار پنجره ام برای آمدنت دست دعا بلند کرده اند . کبوتر سفید بام کلبه ام می داند انتظار تو را می کشم . می رود تا شاید خبری را برایم بیاورد ولی هرگاه باز می گردد در چشمانش سنگینی غمی را حس می کنم ، چیزی نمی گوید و پر می کشد . می داند اگر بگوید خبری از مسافر تو نبود اشک هایم سرازیر می شوند . من به شقایق هایم آب نمی دهم آنها با اشکهایم پرورش یافتند . آسمان را خبر کردم که هرگاه پرتو های عشقت را به من تابیدی آفتابی شود ولی سالهاست که آسمان دهکده ام ابری است و می بارد . ای بهاز زندگیم ! بیا ، بیا تا پنجره ام از من خسته نشده ، بیا تا گلهایم با من قهر نکرده اند . بیا تا کبوترم حرفی برای گفتن داشته باشد ، بیا تا آسمانم آفتابی باشد ، بیا و به این انتظار پایان ده...
¤ نوشته شده توسط shamim73 در سه شنبه 19 شهريور 1387 ساعت 07:45 ¤ لينک مطلب | ارسال به دوستان باورم كنباورم كن ! باور كن عشقي را كه در وجودم جريان دارد ! باور كن قلبي را كه فقط به خاطر تو مي تپد ! باور كن زندگي را كه تنها به ياد تو جريان دارد ! باور كن مرا ! مني كه ديوانه وار عاشقتم... مني كه دوستت دارم !!!
¤ نوشته شده توسط shamim73 در سه شنبه 19 شهريور 1387 ساعت 07:37 ¤ لينک مطلب | ارسال به دوستان تلنگري به عشقزير چتر آفتاب داغ عشق زير باران محبت از سر مهر و صفا لابه لاي اطلسي هاي بي قرار ميان كوچه پس كوچه هاي خاطره يا... در خلوت تنهاييم؟ بگو...بگو كجا منتظرت بمانم تا بيايي؟ بگو كجا؟ كجا بنشينم تا وقت آمدنت اولين كسي باشم كه تو را عاشقانه در آغوش بگيرم... بگو از كدام جاده مي آيي؟ بگو......... هر چه مي خواهي بگو......... فقط... فقط نگو كه مرا به ياد نداري ... !!!
¤ نوشته شده توسط shamim73 در سه شنبه 19 شهريور 1387 ساعت 07:09 ¤ لينک مطلب | ارسال به دوستان گل من :سلام گلم تنها بهونه ي من واسه زندگي........ زندگي كه اجباره.........تنها بهونم واسه تحمل اين زندگي خسته كننده تويي ! ياد تو آرومم مي كنه و به يادم مياره كه بايد زندگي كنم ، صبر كنم ، وبه تو عشق بورزم. بهت عشق بورزم و مدام تكرار كنم كه فقط تويي مرهم زخمام.... فقط تويي تموم زندگيم فقط تويي .........عشقم
¤ نوشته شده توسط shamim73 در سه شنبه 19 شهريور 1387 ساعت 07:06 ¤ لينک مطلب | ارسال به دوستان بي همتاي من ...بي همتاي من ! نگريستن در چشمان زلالت آرام بخش دردهاي ديرينه ام ميشود. آرامشم را مگير.... بگذار زندگي كنم... بگذار آرام باشم... بگذار... دوستت بدارم ...
¤ نوشته شده توسط shamim73 در سه شنبه 19 شهريور 1387 ساعت 05:34 ¤ لينک مطلب | ارسال به دوستان مي پرستمت ... !!!اي تولد دوباره ي من ! ترانه ي دل انگيز زندگي سرود جان بخش زندگاني مي پرستمت ! با جان ودل باتمام وجود مي پرستمت اي بهانه ي دوباره ي زندگي ... تو را مي پرستم وبه تو عشق مي ورزم ! به تويي كه طعم شيرين عشق را بر لبانم نشاندي و آتش سوزان عشقت را در وجودم شعله ور ساختي ! به تو عشق مي ورزم و تورا دوست مي دارم ! تويي كه مهربان ترين گل زندگانيم هستي ! تويي كه تنها معشوقم بودي ، هستي و خواهي ماند ! تويي كه... تويي كه قابل توصيف نيستي ! دوستت مي دارم تا ابد !
¤ نوشته شده توسط shamim73 در سه شنبه 19 شهريور 1387 ساعت 05:24 ¤ لينک مطلب | ارسال به دوستان |
|
Powered By Anzali Blog